ثمین ناناز

این  متن  واقعا  به  دلم  نشسته  بود   گفتم  بزارم  تو وبلاگت  چون  تو  هم   از  جنس  منی  زیبا  ...   

من یک زنم ..

خالقم  سوره ای به نامم نازل کرد !

من یک زنم..

خالقم  طواف  نساء  را واجب کرده  که بدون  ان   حتی حج ات  قبول   نیست ..

من یک زنم ..

خالقم به تو دستور داده که حجر اسماعیل  را نیز  طواف کنی . جایی که  یک زن . هاجر در  آن دفن است .

من یک زنم ..

وخالقم گفته باید هفت بار پا در جای پای  یک زن   . هاجر  بگذاری  و آن قدر سعی  کنی  تا خدایت  تو را بپذیرد .

من یک زنم ..

بهشت زیر پای  یک مادر است

روح  انسان  از درون من  به او دمیده میشود  ...

هرروز پاسداری من از کودکم  ثوابی  عظیم دارد..

اگر یک ساعت  همسرم با محبت و انس با من باشد و به من خدمتی بکند  برای او برابر با هزار سال عبادت است ..

و ثواب  هزاران شهید برای  خوش اخلاقی در خانه  ..

سرشت و صفات انسانها از شیر من است ..

مردان از دامن زن به معراج میروند ..

عفت من سرمایه الهی من است  ..

من چرک نویس هیچ احساسی نمیشوم ..

من زنم اری من زنم  که نجابتم   قیمتم را از یک دنیا بالاتر میبرد ..

من عاشق سوره کوثرم  ....  سوره ای که گواهی میدهد نسل  پیامبر  نسلی است  که  از سلاله  یک زن است  ...

 

تقدیم  به تمام  زنان  و دختران  نازنین ....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ آذر ،۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات ()

کودک زیبایم ...

اگر تو نبودی

جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد.


اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند.

اگر تو نبودی، شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت.

اگر کودک نبود، نه پدر معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی می شد.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ مهر ،۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات ()

دنیای عزیز...

امروز دخترم رفتن به مدرسه را اغاز میکند . و شرایط جدید تا مدتی به نظرش عجیب و غریب خواهد امد  برای همین امید وارم که تو با  نرمش و متانت با او رفتار کنی ..

 اخر  میدانی  دخترم تا به امروز  پادشاه لانه خود  و رییس اتاق  خود در خانه بوده است من هم همیشه دور برش بودم تا بر زخم هایش مرهم گذارم و دردهایش را آرام کنم ...

اما اکنون همه چیز در شرف دگرگونی است .

امروز صبح  او از خانه خارج  شد برایم دست تکاه داد و ماجرای بزرگ زندگیش را که شاید شامل مبارزه و اندوه و ناراحتی باشد آغاز خواهد کرد .

دخترم برای اینکه بتواند در این دنیا زندگی  کند باید ایمان قوی   عشق    جرئت  و جسارت داشته باشد..

پس ای دنیا امیدوارم که تو دستهای کوچکش را بگیری و چیزهایی را که باید در زندگی بداند و بیاموزد به او یاد دهی اورا آموزش بده   اما اگر میتوانی  با ملایمت  و محبت به او یاد بده که در این دنیا در برابر  هر آدم خبیث فردی قهرمان هست  و در مقابل هر دشمن دوستی مهربان وجود دارد . عجایب کتاب خلقت را به او بیاموز ...

ای دنیا به دخترم بیاموز که به افکار  و عقایدش ایمان داشته باشد  هرچند دیگران  آن را نادرست بدانند..

به او یاد بده تا به عربده های آدم های قلدر گوش نکند  و هرگاه تصور کرد حق با اوست از خود ایستادگی نشان دهد  تا به هدفش برسد ...

ای دنیا با ملایمت  به او درس  زندگی بیاموز اما ناز پرورده اش نکن ..

اینا خواسته های بزرگیست دنیا میدانم ...   اما  ببین چکار میتوانی بکنی .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳٩۳ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات ()

 دختر که باشی


  نفس بابایی


  لوس ِ بابایی


  عزیز دردونه بابایی


  حتی اگر بهت نگه .


  دستت رو میذاره روی چشماشو میگه :


 این تویی که به چشمای من سوی دیدن میدی


   خلاصه دختر


   یک کلام ....

 

 

   نـــفــــس بـــابــــاســــت ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات ()

فرشته من   سلام ...

چند روزه  که  مریض  شدی  و  حالت  خوش نیست    .. کاش میتونستم حال  الانمو برات  به تصویر بکشم    تا ببینی  حال  من  از تو بدتره  با  هربار  بهم خوردن حالت  دنیا  رو سرم خراب میشه  ...

دستام  به دعا بالا میرن   که  کاش  من  میکشیدم این  عذاب  رو  نه تو ...

 

وقتی  نصف شب   یه هو از خواب  میپری  و  میبینم  که دستهاتو  گرفتی  جلوی  دهنت  که مبادا  لحاف   کثیف بشه  و اشک تو چشمات حلقه زده و ابروهات گره خوردن  توی هم ..

دلم میلرزه..

وقتی  نصف شب  من  نشسته  کنارت  خوابم برده    و  با صدای  قدمهات بیدار  میشم   و میپرسم کجا بودی ؟  و تو اروم  جواب میدی   بخواب  رفته بودم  عرق  نعناع بخورم...

  دلم میلرزه ..

وقتی  تو مطب    بهم میگی  تو به دکتر  بگو  من  حالم چه جوریه  ..

وقتی  روبروی دکتر  میشینی و دکتر معاینت میکنه  و  ازت میپرسه  ثمین  چته؟ تو  خیره شدی به دهن  من   که  من  بگم  حالتو  انگار تو هم  باور داری    مادرت  همون احساس رو  داره که تو داری...

حتی  از خودت بیشتر دردتو  احساس میکنه...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات ()

 تورا دختر خانوم می‌نامند .



  مضمونی که جذابیتش نفس‌گیر است…



   دنیای دخترانه تو نه با شمع و عروسک معنا پیدا می‌کند



   و نه با اشک و افسون.



   اما تمام این‌ها را هم در برمی‌گیرد…

 

  
تو نه ضعیفی و نه ناتوان،



  چرا که خداوند تو را بدون خشونت و زورِ بازو می‌پسندد.



  
اشک ریختن قدرت تو نیست، قدرت روح توست .

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات ()

جهـــــان را

بـــدون ناخن های لــــاک زده

بدون کفــــش های پاشنـــه بلند

بدون النگــــو

و بدون گل ســـر

تصور کن

خــــدا دختـــر را آفـــرید

دخــــر

جهــــان را برای خـــــدا

زیبــــاکرد...

.

.

«احسان پرسا»

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات ()

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات ()


Design By : Pichak